تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف
دلشكوه هاي چند بچه شيعه در فراق پدري مهربان

      

 

يا لطيف

فردا را چگونه مي توان ديد

فردايي که امروزش همه در غوغا است

فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم

کجاست يک دل آرام

کجاست آرزوهاي آرزو نشده

کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد

نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم

نمي دانم اشکم را براي که بريزم

نمي دانم سوز عشق را از که بايد بياموزم

کاش ميشد در بن بست سکوت  خانه اي از فکر نساخت

کاش ميشد عشق را در خاکستر ياد ها نگاه داشت

کاش ميشد اشک را در جويبار احساس نريخت

چرا اين مردم دل هاشان را با آب سياه افکار ديگران مي شويند

چرا اين مردم عطش بودن را در انتظار  ديدار يار سيراب نمي کنند

چشمانم از خيره شدن بر صفحات خالي ذهنم خسته شده

نمي دانم چرا هر چه در بيراه هاي تنهاييم پرسه ميزنم خانه تنهايي هايم را نمي يابم

کاش مي آمدي و من را از حصار سخت دو دلي نجات ميدادي

فردا روز توست

روز شنيدن بوي نرگس

روز ديدن خال گونه ات

روز انتظار

روز تقديم اشکها بر زير پايت

روز شکستن ديوار دوري هفت روز

مرا درياب

مي داني چه هستم

مي داني چه بايد باشم

مي داني چه مي خواهم باشم

دستم را بلند کرده از تو مدد مي خواهم

تا يک دل آرام را ,

تا آرزوي بازگشتت را ,

تا اميد به انتظارت را

از تو طلب کنم

مي خواهم بدانم

چگونه دلم را به دست افکار تو ,

اشکم را در دامان تو ,

سوز عشق را براي تو داشته باشم

ديگر نمي گويم کاش ميشد

ميگويم از تو مي خواهم که خانه اي را که در بن بست سکوت ساخته ام ويران سازي

ميگويم از تو مي خواهم که عشق به خودت را همچون داغي آتش در سينه ام نگاه داري

ميگويم از تو مي خواهم که اشک هايم را در جويبار انتظارت بريزم

 

با او حرف زدم

صدايم را از ميان انبوه درد هاي عاشقانش شنيد

من مي سوزم

جوابش را نمي شنوم

دفتر افکارم سفيد است

اما

او برايم نوشته است

با رنگ سفيد

مي خواهد من خود بيابم

مي دانم نوشته است که فرياد سکوتش بلند است

آري

بايد بشنوم

مي دانم که سبکي هواي درونم از گرد و غبار قدمهايش بر روي ذهن پريشانم است

مي دانم که آرامش درياي قلبم از آرامش آبيه نگاهش است

منتظر آمدنم است پس منتظر آمدنش مي مانم

با عشق به او ,

با مدد از او

و  با توکل از خداي او

 يا حق

                

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 3:20  توسط مجيد (مدیر وب)  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:57  توسط وحيد  | 

از مدیریت وبلاگ خواهش میکنم مطلب قبلی ارسالی از من رو حذف یا ویرایش کنن.متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:49  توسط وحيد  | 

کاش صاحب برسد

این جوانان همه را در ره خود پیر کند

هیچ کس کاش نباشد، نگهش بر راهی

چشم بر در بُود و دلبر او دیر کند

کاش چشم گل زهرا به دل ما افتد

با نگاهش به دل غمزده تأثیر کند

کاش از روی ترحم گذرد بر دل من

خود بسازد دل ویرانه و تعمیر کند

کاش صاحب نفسی همدم این خسته شود

که ز گرمی لبش مسئله تغییر کند

چند سالی است که از هجر رخش میگرییم

کاش با نیمه نگه، از همه تقدیر کند

کاش با آن قلم عشق

شبی نام مرا در میان صُحُف فاطمه تحریر کند

کاش روزی بزند تکیه به دیوار حرم

با همان لحن علی نغمه تکبیر کند

کاش جز مجلس او جای دگر پا ننهم

تا فقط مجلس او جان مرا سیر کند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:9  توسط رضا  | 

شیعه های عزیز یه چیز رو یاشون نره:

ساده ترین پاسخی که در رد تسنن به سنی ها(یا همون پلی استیشن ها)میشه داد اینه:

چرا زمانی که حضرت محمد تو غدیر فرمود:من کنت مولاه هذا علی مولاه (در حالی که سنی ها میگن مولا منظورش دوسته)پس چرا عمر بعدش اومد به امیرالمومنین علی(ع) تبریک گفت.

آخه نفهما(پلی استیشن ها) مگه کسی به خاطر دوستی با کس دیگه بهش تبریک میگه!!!؟؟؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 9:40  توسط وحيد  | 

 

من،شب،واگنی خالی

امید پایان تنهایی

 صدایی که همواره میگوید:

" دلم برایت تنگ است ،نمی آیی؟

 

 

 

 

امروز امير در ميخانه تويي، تو

 

چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران

چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران

چه شبى كه تا سحرگاه، زفرشتگان «الله»

بركات آسمانى، برسد به جان نثاران

شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است

شب وصل هر جدايى است، شب اشك رازداران

شب تشنگان ديدار، شب ديدگان بيدار

شب سينه هاى سوزان، شب سوز سوگواران

شب قلب هاى لرزان، شب چشم هاى گريان

شب بندگان خالص، شب راز رستگاران

شب توبه و انابت، شب صدق و معنويت

شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران

شب نغمه هاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب

شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران

چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتيم

كه مگر نسيم لطفى، بوَزَد در اين بهاران

چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى

ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران

تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان

گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران

تو انيس خلوت دل، تو پناه قلب خسته

تو طبيب چاره سازى، تو كريم روزگاران

دل دردمند ما را، تو شفايى و تو درمان

به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران

به خدائيت خدايا، به مقام اوليايت

به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران

شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا

ز فروغ خود بتابان، به دل اميدواران

  

اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزيزا، وافتح له فتحا يسيرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصيرا. اللهم اظهر به دينک و سنة نبيک، حتي لا يستخفي بشي ء من الحق مخافة احد من الخلق

 

 

خدايا! زمين از زمزمه ذکر تو به دور است.

نه حراي معرفتي، نه عزلت نشين حيرتي، نه بويي از معرفت، نه زمزمه اي از محبت.

اي مهربان!

آيا صداي گوشه نشينان منتظر مهدي، عجل الله تعالي فرجه، را بي پاسخ خواهي گذاشت؟

آيا گرفته ترين نگاهها را که در سپيده دمان و آنگاه که سرخي شفق مي درخشد، بر مهدي تو، عجل الله تعالي فرجه
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:50  توسط عاشق مهدی  | 

                       یا ابا صالح       کی می آئی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:25  توسط وحيد  | 

اي حبيب من

 

بابي انت و امي يا آل المصطفي اني مؤمن بولايتکم معتقد لامامتکم مقر بخلافتکم

ديشب به سيل اشک ره خواب مي زدم

نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم

مولاي من!

از گذشتگان هر که خبر دار مي شد که امت آخرالزمان يگانه امام و راهنماي خود را فراموش مي‌کنند دلش به حالمان سوخت؛ چرا که باورشان نمي آمد که مي توان بدون خورشيد هم زندگي کرد و باورشان نيامد که مگر مي شود بدون گرماي محبوب، سرد و يخزده روزگار را گذراند.

حبيب من!

قصه پر غصه فراق و جدايي تو را هر اهل دلي که بشنيد از درد جانش به خزان نشست .

اهل دل که نه، داستان غيبت تو را بر هر سنگ و گياه و حيواني که خواندند پژمرده گشت...

کبوتران آسمان به حال ما بيچارگان رقت کردند، ماهيان آب ها، مدام عوض ما ظهور تو را طلب کردند

امّا

اين درد را به کجا برم

اي حبيب همه جان هاي پاک

اي حبيب هر سنگ و درخت

من، من که بايد مدام به انتظار تو باشم.

من که بايد چشمانم هميشه اشک آلود نيامدنت باشد .

من که بايد بغض بزرگي همواره راه نفسم را بگيرد .

آسوده و بي خيال

به دور از تو به خود مشغول شدم

آري همه ما به خود مشغول شديم

رفتيم به نماز ايستاديم و نفهميديم که او شرط نماز؛

يعني قبله ما

در کجا مانده است .

نفهميديم که او در کجا تنها مانده است .

نفهميديم که نماز بدون امام عشق معنا ندارد.

نفهميديم نماز بدون تکبير پيشواي محبت نماز نيست و از اين رو همه نمازهايمان رنگ عادت به خود گرفت .

آري رفتيم به طواف حرم و نفهميديم که خورشيد و ماه و ستاره، همه مخلوقات طواف وجود او مي کنند به پرده کعبه چنگ زديم و هيچ نفهميديم که پرده کعبه حرمت لباس او را نيز ندارد. نفهميديم که اين همه حاجيان راه صفا گم کرده اند .

و اينک که اين همه را مي نگري

گريه اي غريب بر دلت سنگيني مي کند .

چه مدت ها که در هنگام اشک او ما بي خبر بوده ايم !

چه ساعت ها که در هنگام حزن او ما بي خيال بوده ايم.

مولاي من!

آنقدر روزها و شب ها آمد که ما به خود نيامديم و نپرسيديم چرا تو در صحراها خيمه نشين شده اي. چرا که دور از مردمان زندگي مي کني ؟

ما به خود نيامديم و تو هر روز اميدواري که ما به سويت برگرديم .

تو هر روز چشم انتظاري که ما براي نيکبختي خودمان ،

براي سعادت خودمان به سوي تو برگرديم .

مولاي من!

اي خسته سال هاي طولاني غيبت ،

اي رنجور نامردمي ما ،

اينک ما ،

در دل تار شب ،

در خلوت بي کسي روز ،

آرام بر مي خيزم ،

دو رکعتي نماز حاجت مي خوانم که مرا ببخشي .

دو رکعتي نماز نياز مي خوانم که بدي ها و غفلت هايم را ناديده بگيري ،

و تو چقدر مهربان

همه گذشته هايم را ، همه بدي هايم را ، مي بخشي ، ناديده مي گيري

مهربان و پر نور.

مرا مي پذيري . آري صداي شکستن دلم را اول از همه تو شنيده اي.

دل نگران من قبل از همه تو بوده اي.

مهربان و پر نور ، مرا مي پذيري ، و نواي گرم و صميمي ات در بند بند وجودم شنيده مي شود که مي فرمايي:

«خدايا خداوندا! از درگاهت مي خواهم که از ثواب هاي من مهدي بردار و در نامه اعمال شيعياني قرار ده که اينک دل شکسته و خجلت زده برگشته اند».

اللهم احي به القلوب الميته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:57  توسط مجيد (مدیر وب)  | 

آقاي ما!

 

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمين و نگاه زهرآلود زمان، دستهاي ما تو را مي طلبد يا مولا!

مهر در سراشيب جاده ي عمل زير چرخهاي سنگين ستم له ميشود در نبودت!

تو ما را رها نخواهي کرد و ما هر روز و هر ساعت و حتي هر ثانيه در آرزوي زيارت رخ چون خورشيدت، دست بر آسمان داريم و در محمل نياز، از پروردگار بلند مرتبه، ظهور پرشکوه تو را تمنّا مي کنيم!

آقاي ما!

بيا که احساس نيازمند توست!

پرنده ها در سلام صبحگاه خود تو را مي خوانند و گلها به اميد نوازشت رخ مي نمايانند!

بيا که دستهاي نا توان ما در آرزوي ياوري تو مولا، شب و روز از گونه هامان قطرات شبنم را بر مي چيند و لطافت باران را به جاده هاي عشق مي پاشد، بلکه گلستاني بسازد از گلهاي ناز و اطلسي که فرش راهت باشد و خاک قدمت!

بيا که زمين تشنه ي محبت و سلام توست و زمان در نقطه ي انتظار ايستاده است..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 1:44  توسط بچه شيعه  | 

نه نمی خواهم باور کنم ...

نمی خواهم باور کنم دیگر امیدی به نجات دل در گل مانده ام نیست ...

نمی خواهم باور کنم کمکی غیبی و دستی پنهانی به یاریم کمر نمی بندد ...

همان گونه که چشمهایم بسته بود تا حقیقت ها پوشیده باشد ، باور نمی کنم

روشن نشود دیدگانم به نور بی انتهای منبع خوبیها ...

نه باور نمی کنم روزی آتش عشقم به دست باد سپرده شود ...

و در این آخرین نفسها چشمهایم هنوز خیره به راه است ...

باور نمی کنم دیدگان از نفس افتاده ای بی نفس را ببینی و بی پاسخ بگذاری

 ناله های سوزناکش را ، نه باور نمی کنم ... و بعد عمری جز همان اسم

دلربا یت که ورد زبانم بود و رویایی که دلم را به آن خوش کرده بودم

نصیبی نداشته باشم ...

بیا ؛ بیا و مرا نیز دریاب .... غربت را بعد این باور نمی کنم ...

بیا و با نگاهی طبیب قلب درمانده ام باش ...

بیا ؛ بیا باور نمی کنم بی کسی را ...

قلب بی تابی که به دستت سپرده بودم باور نمی کنم کنج غمخانه ی

یتیمی از تپیدن باز بایستد ...

حکایتها شنیده ام مهربان ، از مهر ورزیت ...

داستانها حفظم از سوار سبز پوش ...

دلم خوش است به این دریای کرامت ... باور نمی کنم نا امیدی را ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:44  توسط محمدعلي  |