|
|
|
|
|
بارالها! چگونه باور كنم نبودنش را وقتي
كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودم ريشه مي دواند چگونه
باور كنم سكوت درياي چشمهايم را وقتي
كه قايق مهربانيش بي ناخدا در اوج آسمانها به پيش مي رود. تا پيام آور حضور صدفي باشد كه يازده مروايد سبز
را با خود به همراه دارد. وقتي
كسي نيست كه درد آشنايم باشد فرشته اي پيدا مي شود تا
در خلوت هنوز
ستاره اي بي نورم كه در انتظار شعاعي از خورشيد لحظه شماري مي كنم. كويري
در انتظار آبم و
حتي درياي اشكهايم كويرتف زده وجودم را سيراب نمي كند. از
ستارگان آسمان سراغ مي گيرم و
چون پرنده اي عاشق گمگشتهام را درميان فرشتگان آسمان مي جويم. هر شب با ياد تو به خواب مي روم و صبح در انتظار
... مي
دانم كه مي آيي و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلبهاي خسته مان مي زدايي و اشكهاي زلالمان
را از گونه هايمان برمي چيني. مي
آيي و ضريح گمشده ياسي كبود را نشانمان ميدهي و
مسيح مريم را با خويش همراه مي سازي . مي
آيي و
صندوقچه موسي را برايمان مي گشايي و
آنگاه در كنار كعبه عشاق سر بر آستان بندگي خدايي ميسايي كه آمدنت را به منتظران
و مستضعفان جهان وعده داده بود. مي
آيي و آن
روز، روز
شادي چشمهاي منتظري است كه عاشقانه مي گريند و به سويت بال و پر مي گشايند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:20 توسط مجيد (مدیر وب)
|
|
||