|
|
|
|
|
خدا نگهدار تو ای چشم تر خدا نگهدار دعای سحر خدا نگهدار فضای جنون خدا نگهدار دل غرق خون گذشت شبهای قشنگ وفا خدا به سينه های تنگ ده شفا دلم گرفته است جنون سر زده نيمه شبی گدا در خانه تودر زده خدا دلم دگر ز دستم برفت قدر نداسته ز دستم برفت دعای افتتاح يادت به خير ضحی و انشراح يادت به خير خدا نگهدار دعای کبير ارحم يا راحم شيخ الکبير خدا نگهدار جوشن صغير ارحم يا رازق طفل الصغير شده دگر ماه خدا سوی غروب اغفر يا غافر کل الذنوب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:55 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
(( صلي الله عليك يا وليالعصر ادركنا))
سالها چيزي به نام زندگاني داشتم عالمي آشفته با نام جواني داشتم آرزويي حسرتي خوابي خيالي قصه ای يك چنين چيزي به نام زندگاني داشتم خنده اي ازجهل و مستي داشتم بر لب ازآن غفلتي ازغم به نام شادماني داشتم درفراسوي جهان از تنگ چشمي هاي خلق خاطري آسوده از بي آشياني داشتم
دوش دل را درملالي يافتم خانه چون ماتم سرايي يافتم گفتم اي دل چيست حال آخر بگو گفت بوي آشنايي يافتم خواستم تا جان نثاراو كنم زان كه جانم را سزايي يافتم پيش ازمن جان برِ او رفته بود گرچه من بي جان بقايي يافتم آن بقا ازجان نبود ازعشق بود زان كه عشق جان فزايي يافتم
گرچه زلف او گره بسيار داشت هرگره مشكل گشايي يافتم
(( صلي الله عليك يا وليالعصر ادركنا))
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:34 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
تورا خواندم...؟
اما ندانستم که برای پيمودن چشمهايت و
صدای گرم نفسهایت
سالهای سال بايد در راه باشم و هرچه بيشتر بدوم راه طولانی و طولانی تر خواهد شد ...
آقاي من حالم را جويا باش.
گر دانستی اشکم همچو شبنمی سر خورده بر لب برگ ، از دوری دستانت چکيد نسيمی بر مشامم بفرست که عطر تو را با خود داشته باشد .... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:14 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه با من است
در نگاه يخ زده ام كه نشسته به انتظار
روياهايم
هميشه با من است!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:1 توسط مسعود
|
|
||