|
|
|
|
|
بارالها! چگونه باور كنم نبودنش را وقتي
كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودم ريشه مي دواند چگونه
باور كنم سكوت درياي چشمهايم را وقتي
كه قايق مهربانيش بي ناخدا در اوج آسمانها به پيش مي رود. تا پيام آور حضور صدفي باشد كه يازده مروايد سبز
را با خود به همراه دارد. وقتي
كسي نيست كه درد آشنايم باشد فرشته اي پيدا مي شود تا
در خلوت هنوز
ستاره اي بي نورم كه در انتظار شعاعي از خورشيد لحظه شماري مي كنم. كويري
در انتظار آبم و
حتي درياي اشكهايم كويرتف زده وجودم را سيراب نمي كند. از
ستارگان آسمان سراغ مي گيرم و
چون پرنده اي عاشق گمگشتهام را درميان فرشتگان آسمان مي جويم. هر شب با ياد تو به خواب مي روم و صبح در انتظار
... مي
دانم كه مي آيي و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلبهاي خسته مان مي زدايي و اشكهاي زلالمان
را از گونه هايمان برمي چيني. مي
آيي و ضريح گمشده ياسي كبود را نشانمان ميدهي و
مسيح مريم را با خويش همراه مي سازي . مي
آيي و
صندوقچه موسي را برايمان مي گشايي و
آنگاه در كنار كعبه عشاق سر بر آستان بندگي خدايي ميسايي كه آمدنت را به منتظران
و مستضعفان جهان وعده داده بود. مي
آيي و آن
روز، روز
شادي چشمهاي منتظري است كه عاشقانه مي گريند و به سويت بال و پر مي گشايند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:20 توسط مجيد (مدیر وب)
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر آل ياسين، سلام بر مهدي امتها و جامع تمام کلمات وحي الهي. سلام بر آنکه شمشير برکشيده و ماه تابان و
نور درخشان است. سلام بر آفتاب شب ظلماني جهان و قرص ماه
ايمان. سلام بر بهار مردمان و نشاط آفرين روزگار. «شب هجرانت اي دلبر، شب
يلداست پنداري رخت نوروز و ديدار تو، عيد ماست پنداري » اي بهار دلها و
اميدبخش انسانها و سرور و شادي روزها، اي خورشيد
ظلمتها و ماه تمام نماي جمال خدا. اي حقيقت عشق و
مظهر پرستش، اي شکوفه طه و
غنچه شکفته زهرا، عليهاالسلام. اي سرو خوش قد و
رعنا، اي چهره ات چون آفتاب، روشن و دلربا، اي در رهت،
جانها فدا و نشان غمت، اشکها. اي عصاره زمان و زيباييها، اي هماره با ما
و ناپيدا، اي سوخته در فراغت عاشق و شيدا، اي مونس و همدم اوليا، اي خمار نگاهت راز هستي ها، اي طاووس خوش خرام بهشت اعلي، اي شراب عشقت،
نوش جانها، اي خزينه علم و
نهايت حلم، اي مسکن برکت و معدن حکمت، اي تمام محبت، اي گرد و غبار
مقدمت توتياي چشم ما، اي شمع جهان افروز، بيا! اي شاهد عالم سوز بيا! اي کعبه اميد عيان شو. اي درخشش هستي بتاب! اي خورشيد جان و
جهان جلوه گر شو!، اي فروغ فضليت بتاب! اي راز عظيم تجلي چهره بنماي، اي پاکترين خونها نثار عشقت، به پا خيز! اي دشت و دمن در
انتظارت با دم عيسايي ات، زنده گردان! اي کشتي نجات، رهايي بخش و اي مرهم سينه ها درمان کن. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20:35 توسط مجيد (مدیر وب)
|
|
||
|
|
|
|
|
يا لطيف فردا را چگونه مي توان ديد فردايي که امروزش همه در غوغا است فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم کجاست يک دل آرام کجاست آرزوهاي آرزو نشده کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد
نمي دانم اشکم را براي که بريزم نمي دانم سوز عشق را از که بايد بياموزم کاش ميشد در بن بست سکوت خانه اي از فکر نساخت کاش ميشد عشق را در خاکستر ياد ها نگاه داشت کاش ميشد اشک را در جويبار احساس نريخت چرا اين مردم دل هاشان را با آب سياه افکار ديگران مي شويند چرا اين مردم عطش بودن را در انتظار ديدار يار سيراب نمي کنند چشمانم از خيره شدن بر صفحات خالي ذهنم خسته شده نمي دانم چرا هر چه در بيراه هاي تنهاييم پرسه ميزنم خانه تنهايي هايم را نمي يابم کاش مي آمدي و من را از حصار سخت دو دلي نجات ميدادي فردا روز توست روز شنيدن بوي نرگس روز ديدن خال گونه ات روز انتظار روز تقديم اشکها بر زير پايت روز شکستن ديوار دوري هفت روز مرا درياب
مي داني چه بايد باشم مي داني چه مي خواهم باشم دستم را بلند کرده از تو مدد مي خواهم تا يک دل آرام را , تا آرزوي بازگشتت را , تا اميد به انتظارت را از تو طلب کنم مي خواهم بدانم چگونه دلم را به دست افکار تو , اشکم را در دامان تو , سوز عشق را براي تو داشته باشم ديگر نمي گويم کاش ميشد ميگويم از تو مي خواهم که خانه اي را که در بن بست سکوت ساخته ام ويران سازي ميگويم از تو مي خواهم که عشق به خودت را همچون داغي آتش در سينه ام نگاه داري ميگويم از تو مي خواهم که اشک هايم را در جويبار انتظارت بريزم
صدايم را از ميان انبوه درد هاي عاشقانش شنيد من مي سوزم جوابش را نمي شنوم دفتر افکارم سفيد است اما او برايم نوشته است با رنگ سفيد مي خواهد من خود بيابم مي دانم نوشته است که فرياد سکوتش بلند است آري بايد بشنوم مي دانم که سبکي هواي درونم از گرد و غبار قدمهايش بر روي ذهن پريشانم است مي دانم که آرامش درياي قلبم از آرامش آبيه نگاهش است منتظر آمدنم است پس منتظر آمدنش مي مانم با عشق به او , با مدد از او و با توکل از خداي او يا حق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 3:20 توسط مجيد (مدیر وب)
|
|
||
|
|
|
|
|
اي حبيب من بابي انت و امي يا آل المصطفي اني مؤمن بولايتکم معتقد لامامتکم مقر بخلافتکم ديشب به سيل اشک ره خواب مي زدم نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم مولاي من! از گذشتگان هر که خبر دار مي شد که امت آخرالزمان يگانه امام و راهنماي خود را فراموش ميکنند دلش به حالمان سوخت؛ چرا که باورشان نمي آمد که مي توان بدون خورشيد هم زندگي کرد و باورشان نيامد که مگر مي شود بدون گرماي محبوب، سرد و يخزده روزگار را گذراند. حبيب من! قصه پر غصه فراق و جدايي تو را هر اهل دلي که بشنيد از درد جانش به خزان نشست . اهل دل که نه، داستان غيبت تو را بر هر سنگ و گياه و حيواني که خواندند پژمرده گشت... کبوتران آسمان به حال ما بيچارگان رقت کردند، ماهيان آب ها، مدام عوض ما ظهور تو را طلب کردند امّا اين درد را به کجا برم اي حبيب همه جان هاي پاک اي حبيب هر سنگ و درخت من، من که بايد مدام به انتظار تو باشم. من که بايد چشمانم هميشه اشک آلود نيامدنت باشد . من که بايد بغض بزرگي همواره راه نفسم را بگيرد . آسوده و بي خيال به دور از تو به خود مشغول شدم آري همه ما به خود مشغول شديم رفتيم به نماز ايستاديم و نفهميديم که او شرط نماز؛ يعني قبله ما در کجا مانده است . نفهميديم که او در کجا تنها مانده است . نفهميديم که نماز بدون امام عشق معنا ندارد. نفهميديم نماز بدون تکبير پيشواي محبت نماز نيست و از اين رو همه نمازهايمان رنگ عادت به خود گرفت . آري رفتيم به طواف حرم و نفهميديم که خورشيد و ماه و ستاره، همه مخلوقات طواف وجود او مي کنند به پرده کعبه چنگ زديم و هيچ نفهميديم که پرده کعبه حرمت لباس او را نيز ندارد. نفهميديم که اين همه حاجيان راه صفا گم کرده اند . و اينک که اين همه را مي نگري گريه اي غريب بر دلت سنگيني مي کند . چه مدت ها که در هنگام اشک او ما بي خبر بوده ايم ! چه ساعت ها که در هنگام حزن او ما بي خيال بوده ايم. مولاي من! آنقدر روزها و شب ها آمد که ما به خود نيامديم و نپرسيديم چرا تو در صحراها خيمه نشين شده اي. چرا که دور از مردمان زندگي مي کني ؟ ما به خود نيامديم و تو هر روز اميدواري که ما به سويت برگرديم . تو هر روز چشم انتظاري که ما براي نيکبختي خودمان ، براي سعادت خودمان به سوي تو برگرديم . مولاي من! اي خسته سال هاي طولاني غيبت ، اي رنجور نامردمي ما ، اينک ما ، در دل تار شب ، در خلوت بي کسي روز ، آرام بر مي خيزم ، دو رکعتي نماز حاجت مي خوانم که مرا ببخشي . دو رکعتي نماز نياز مي خوانم که بدي ها و غفلت هايم را ناديده بگيري ، و تو چقدر مهربان همه گذشته هايم را ، همه بدي هايم را ، مي بخشي ، ناديده مي گيري مهربان و پر نور. مرا مي پذيري . آري صداي شکستن دلم را اول از همه تو شنيده اي. دل نگران من قبل از همه تو بوده اي. مهربان و پر نور ، مرا مي پذيري ، و نواي گرم و صميمي ات در بند بند وجودم شنيده مي شود که مي فرمايي: «خدايا خداوندا! از درگاهت مي خواهم که از ثواب هاي من مهدي بردار و در نامه اعمال شيعياني قرار ده که اينک دل شکسته و خجلت زده برگشته اند». اللهم احي به القلوب الميته |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:57 توسط مجيد (مدیر وب)
|
|
||
|
|
|
|
|
شکوه هایم بی اندازه است ... از کدام یک بگویم برایت ؟! ... از آن فکر آشفته یا از این دل بی قرار ... یا از این جسم که دیگر منزلگاه خوبی برای روح آزادی طلب نیست ... پریشان احوالم ... و در اطراف بسترم کسی را نمی بینم که برای حال زارم زانو بغل گرفته باشد ... آقای من مرا دریاب تا نفسی در این سینه هست ... مگذار آرزو به دل بمیرم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:12 توسط محمدعلي
|
|
||
|
|
|
|
|
چه باید کرد با آتش دل ، وقتی که شعله می کشد ؟! ... شکایت به کجا باید برد ؟ ...خیلی بد است وقتی که بغض های عالم راه گلویت را ببندد ! ...گلایه ها را برای که باید نوشت ؟ ! ...چه باید کرد وقتی که همه ی درها را بروی خود بسته می بینی ؟ ...به کجا پناه می بری وقتی که پناهگاهی برای خود نمی یابی ؟ !...چگونه می توان از این زندگی نفرین شده رها شد ؟ ...همچون مادر ، در فراق فرزند مویه کنان تا کی ؟ ...خویشتنداری از کف رفته ... به خاضعانه ترین وضع در حسرت دیدارم همچنان ...طاقتم طاق شده و ترس از جنونم می رود ...چگونه بی یار بودن را تحمل باید کرد در حالی که خالی نیست هر لحظه از انتظار ؟ ...فکر نمی کنم رسم باشد در این دیار عاشق کشی و شاید روزگار برایم وصال بخواهد و به این امید نفسها می آیند و می روند همچنان ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 1:11 توسط محمدعلي
|
|
||
|
|
|
|
|
از من است برای تو سلام ... از منی که در لجن زار ساخته ی دست خویش آلوده ام ... برای توای که پاکیت سرچشمه ایست برای آبهای جاری ... مراست دلتنگی دل پرنده ای کوچک برای جوجه ای گم شده ... آیا آوازهای پرالتماسم را می شنوی ؟! ... بیا ... بیا ... از من است التماس لحظه ای دیدارت ... برایم سخت است میدانی ... آرام ندارم می دانی ... بیا ... اینبار سلام این از همه جا رانده را بی پاسخ نگذار ... نمی خواهم بی پدر بمیرم ... نمی خواهم بی ارباب بمانم... دل آرزو بر باد رفته ام طلب می کند تو را ... می خواهم باشم در رکابت ... می خواهم باشم گوش به فرمانت ... می خواهم باشم فقط برای تو ... ظهورت ؛ بزرگترین آرزیم ، خدا کند به دلم نماند ... خدا کند ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:27 توسط محمدعلي
|
|
||
|
|
|
|
|
همه جا بوي خون مي دهد ... همه جا سياه پوش است ... سرها به گريبان و انگار زمزمه هاي غربت به گوش مي رسد ... سينه ها سنگين شده و انگار راه را بروي نفس ها بسته ... گويا گرگها عقده ي دريدن وا كرده اند ... همه جا غصه دار از داغ ياس هاي لگدمال شده ... پروانه ها همه خسته از پريدن ؛ جملگي گريان از نغمه ي قناريهاي بال و پر شكسته اند ... چرا در لفافه حرف مي زنم ؟ ... چرا من هم روضه خوان اين عزا نباشم ؟ ... مي داني؟! ... آقايم سبب خلقت زمين و آسمان و همه مخلوقات از جن و انس بود ... پادشاه حقيقي عالم ... مالك كائنات ... فكر كرده اي اين جسم تو از خود توست ؟ نه ؛ اين جسم هم مِلكي است اجاره اي ... كجاي دنيا ديده اي با مِلك اجاره اي به صاحب ملك خيانت كنند ... مولاي من، زبانم لال، انساني نافرمان مثل من و تو نبود كه مستحق نا ملايمات باشد ... چگو نه شد كه حتي به اندازه ي گوسفندي ترحم نكردند و بدون توجه به ناله هاي العطشش سر مباركش را از تن جدا كردند؟! ... چگونه است كه صاحب آب بايد براي قطره اي آب التماس كند و جوابش جز تيغ نباشد ؟! ... چگونه خدا صبر كرد به بي حرمتي به زينب، نمي دانم ... نه نگو زبان به كام بگيرم ... دختر علي و اسارت و هلهله ؟! ... اين قوم مگر كي ترحم كردند به اهل بيت پيغمبر كه راه دوستي ما با آنها باز شود ؟ ... نه ؛ دوستي ما و اين امت درون يك سينه جمع نمي شود ... فاش مي گويم ؛ بخدا قسم حتي اگر سر از تنم جدا كنند، با بغز و كينه تا آخرين نفس دشمنان علي و حسين و دوستداران دشمنان علي و حسين را نفرين خواهم كرد ... و بعيد نيست آتش درونم روزي بسوزاند دوستدار دشمن علي و حسين را ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 1:17 توسط محمدعلي
|
|
||
|
|
|
|
|
مي بيني خسته ام ! ... گويا توان كمر راست كردن ندارم ... مي بيني چشمهاي كم سو و صداي لرزانم ؟! ... مي بيني چقدر دنيا كوچك است ؟! ... گفته بودي دنيا زيوري است بدلي ، مي دانم ... ببين همچون تشنه اي بر كوير خشك افتاده مي مانم كه اميدم از همه جا بريده و ديگر سينه به آسمان و عمر به باد مي دهد ... تو بگو چرا بخت از ما پشت كرده ... چرا اقبال بد ، وبال گردنم شده ... بگو چرا سياهي ؟ ... بگو چرا ظلم ؟ ... بگو چقدر غصه و سكوت ؟ ... بگو تا كي آرزوهاي بر باد رفته ؟ ... بگو ... آه ... خدايا از چه اينگونه زخم خورده چون مزرعه ي آفت زده آباديم ربوده مي شود ؟ ... حال كه سلول سلول بدنم محتاج اويند ، حتي از شنيدن صدايش هم محرومم ؟... تنم فرسوده خدايا ، قلبم پوسيده ... بهارم ، خزان است ... ديگر نه توان گريه ام است ، نه حال سخن ... در سكوت ، جاده ي انتظار را به نظاره نشسته ام ... شايد رهگذري دستگيرم شود ، و التماسش خواهم كرد ، آنقدر كه يا از زندان غيبت راحتم كند يا از قفس جسم ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:31 توسط محمدعلي
|
|
||
|
|
|
|
|
ديگر خبري از قناري ها نيست ... صدايشان را نمي شنوم ، صداي آشنايشان را ؛ هم نوا با خستگي هايم را ... در اين كوير خشك روياهايم ، هر چه منتظر ماندم دريغ از حتي كبوتري كه آسمان خالي قلب خسته ام را طواف كند ... مدتي است شبها شبنم نمي بارد ؛ آسمان هم خسيس شده !... شبنم كه مي باريد نسيم هم ناخوانده ميهمان ميشد ... شبها اگرچه تاريكند اما شبنم و نسيم را كه مي شود احساس كرد ... مي داني ؟!... خسته ام ... خسته تر از هميشه ، آخر تابحال خورشيد طلوع را فراموش نكرده بود !... نه ... كويرديگر جاي زندگي نيست ... مي داني؟!... خسته ام ؛ خسته از ماندن ، اما كوچ هم برايم سخت است ... سالهاست ميشنوم بهار در راه است ... بهاري كه قناريها را مقيم اينجا خواهد كرد ... بهاري كه زردي را از چهره ي كوير خواهد زدود و نقاب سبز هديه اش مي كند ... گفته اند بهار مي آيد و چه سخت است انتظار ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 1:29 توسط محمدعلي
|
|
||