|
|
|
|
|
اگر آينه نبود...
بارها ديده بودمت آنچنان که آب را در آب و آسمان را در آبي و سبز را در عشق. غبار، آينه را تهمت بست وگرنه زمانِ ما بي امام نيست. اي سکوت بلند گوشهايمان کر باد اگر خاموشي ات را نشنويم. کجائي که ديدارت محض است پاهايمان خشت است و دستهايمان بي تکليف. اگر مي دانستم از کدام سمت مي رويي پيامبر گلها را وحي مي دادم تا گلها را به مقدّس ترين خاک بشارت دهد. درختان برگ ريزان دوري تواند و قرنهاست که ايستاده اند تا جمالت را زانو زنند شاخه ها سلامتي ات را هر لحظه در قنوت اند بيابانها فراق ترا ترک خورده اند و خروش مي کنند درياها اضطراب دوري ات را. زمين آينه دار حضور توست تا عظمت را بر کهکشانها ناز بَرَد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 14:39 توسط بچه شيعه
|
|
||
|
|
|
|
|
از اين بن بست تنگ من مني ها ببر ما را به دشت روشني ها
به قرآن، بي تو احساسي غريبيم در اين دنياي آدم آهني ها
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:10 توسط مجيد (مدیر وب)
|
|
||
|
|
|
|
|
از شبستان شب موي کسي بر مشامم مي رسد بوي کسي
روح سرگردان من پر مي کشد چون کبوتر بر سر کوي کسي
مي تپد در خويش دشت انتظار از سمند پر تکاپوي کسي
آسمان دور زد از رنگين کمان در هواي طاق ابروي کسي
مي دمد از روزن شب آفتاب تا ببيند پرتو روي کسي
در پريشاني دل من لود هست درد چين چشم جادوي کسي
سمت و سوي خوشتن گم کرده ام مي دوم تا پاي دل سوي کسي
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:10 توسط بچه شيعه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام يه عزيزي با نام مستعار (بنده خدا) خواسته بود شعرهاي سيد اميرحسين ميرحسيني رو تو وبلاگ قرار بديم.اينم يكي از همون شعرها
چیزی از ما شدن نمی دانید
ظاهرا مثل سنگ میمانید زندگی تان پر از خرافه شده است عشق از دستتان کلافه شده است او که عاشق شدن گناهش بود مرگ تاوان اشتباهش بود من به حافظ تفالی زده ام من به آینده ها پلی زده ام خواهد آمد کسی که در راه است طرف صحبتش دل چاه است به بیابان امید خواهد داد اقتداری به بید خواهد داد سر کوچه چراغ خواهد زد وسری هم به باغ خواهد زد درصف اقتدا نخواهد ماند او فرادا نماز خواهد خواند او که یک شب گریست خواهد رفت آبرویی که نیست خواهد رفت ازشما اعتراف خواهد خواست که بگویید تازیانه کجاست زود از فرصت استفاده کنید روی خود نقشه ای پیاده کنید شاید او از تبار باران شد شاید از آمدن پشیمان شد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:50 توسط رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
فراق !!! از فراقت به جواني همگي پير شديم بي تو از وادي دنيا همگي سير شديم بي خود از حادثه ي عشق تو ديوانه و مست عاشق کوي تو گشتيم و زمين گير شديم تا که وصفي ز کمان و خم ابروي تو رفت... در پي ديدن رويت همگي تير شديم از کمان خانه ي زلفت همه بالا رفتيم در سراشيبي ابروت سرازير شديم گو گدايان در اين خانه بيايند که ما از گدايي به در تو همگي مير شديم عاشقان همچو (( رها )) در گرو بند تو اند... جمله در حلقه ي تو در غل و زنجير شديم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:52 توسط بچه شيعه
|
|
||
|
|
|
|
|
من،شب،واگنی خالی امید پایان تنهایی صدایی که همواره میگوید: " دلم برایت تنگ است ،نمی آیی؟
امروز امير در ميخانه تويي، تو
چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران چه شبى كه تا سحرگاه، زفرشتگان «الله» بركات آسمانى، برسد به جان نثاران شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است شب وصل هر جدايى است، شب اشك رازداران شب تشنگان ديدار، شب ديدگان بيدار شب سينه هاى سوزان، شب سوز سوگواران شب قلب هاى لرزان، شب چشم هاى گريان شب بندگان خالص، شب راز رستگاران شب توبه و انابت، شب صدق و معنويت شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران شب نغمه هاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتيم كه مگر نسيم لطفى، بوَزَد در اين بهاران چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران تو انيس خلوت دل، تو پناه قلب خسته تو طبيب چاره سازى، تو كريم روزگاران دل دردمند ما را، تو شفايى و تو درمان به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران به خدائيت خدايا، به مقام اوليايت به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا ز فروغ خود بتابان، به دل اميدواران
اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزيزا، وافتح له فتحا يسيرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصيرا. اللهم اظهر به دينک و سنة نبيک، حتي لا يستخفي بشي ء من الحق مخافة احد من الخلق
خدايا! زمين از زمزمه ذکر تو به دور است. نه حراي معرفتي، نه عزلت نشين حيرتي، نه بويي از معرفت، نه زمزمه اي از محبت. اي مهربان! آيا صداي گوشه نشينان منتظر مهدي، عجل الله تعالي فرجه، را بي پاسخ خواهي گذاشت؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:50 توسط عاشق مهدی
|
|
||
|
|
|
|
ابر آمد و خندههاى باران/ بىزلف بنفشه و بهاران!؟ تو دامن سبز خنده دارى/ اى چشم گهر فشان باران/افسرده دلى كه بىغم توست/ پژمرده، سرى كه جستسامان/ هم آينه دل بهارى/ هم رونق فصل گرم تابان/دلشوره مردگان بىغسل/ آهنگ عزاى روز هجران/ پيچيده به خود گليم غيبت /مزمل بخت جن و انسان/بىفلسفه تو زندگى پوچ/ اى خوبترين نگاه عرفان/ آهوى رميده سعادت/ هرگز نشود چنين خرامان/ بىبرگىمن مبين كه در باغ/ بس شاخه زرد و خشك وبىجان/ هان! آتش غم فرو نشاندند/ مردان عزاگرفته نان!/موعود! بيا كه وعده جارى است/ مستور چرا؟ سوار ميدان/ اى قصه شاد مثنويها/ موعود زمان! مقام قرآنكورى نگاه ديو ملحه/ بىپرده بخوان نواى يزدان/ شكرى كه شكايتش بيندود/ اندوه دل است و شادى جان/ آنزخمه كه تار جان نوازد/ غيبتكده را كند چراغان. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:47 توسط رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
(( صلي الله عليك يا وليالعصر ادركنا))
سالها چيزي به نام زندگاني داشتم عالمي آشفته با نام جواني داشتم آرزويي حسرتي خوابي خيالي قصه ای يك چنين چيزي به نام زندگاني داشتم خنده اي ازجهل و مستي داشتم بر لب ازآن غفلتي ازغم به نام شادماني داشتم درفراسوي جهان از تنگ چشمي هاي خلق خاطري آسوده از بي آشياني داشتم
دوش دل را درملالي يافتم خانه چون ماتم سرايي يافتم گفتم اي دل چيست حال آخر بگو گفت بوي آشنايي يافتم خواستم تا جان نثاراو كنم زان كه جانم را سزايي يافتم پيش ازمن جان برِ او رفته بود گرچه من بي جان بقايي يافتم آن بقا ازجان نبود ازعشق بود زان كه عشق جان فزايي يافتم
گرچه زلف او گره بسيار داشت هرگره مشكل گشايي يافتم
(( صلي الله عليك يا وليالعصر ادركنا))
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:34 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتي است بس طولاني، پيروان جماعت بي اجماع را ياراي شنيدان نيست كه بنيانگذاران سقيفه به خصوص ابوبكر صديق براي حفظ چند صباح خلافت در مقام مناظره با ام ابيها(س) كه استدلالي قرآني عَلم داشته جز حديثي دروغين دست آويزي ندارند. لقب صديق و كذب!!!آري؛ چرا نشود هر دو را يكسان معني كرد؟؟!! اما معني كردن يكسان راهي بهتر از تحريف تاريخ ندارد، راهي نداريم جز واژگان را همانطور كه ميخواهيم نه همانطور كه هستند معنا كنيم. صديق را كه نمي توان از پسِ نام خليفه اول برداشت!!! او خليفه است پس بهتر است براي حفظ مقام او يا شايد براي حفظ اسلام، كذب را از صفحات تاريخ بزدائيم!!!خوش نميدارند ورقهاي تلخ تاريخ را. اما حقيقت هر چقدر هم تلخ باشد باز حقيقت است... «عبور از تاريكي» نام كتابي است به گرد آوري «عدنان درخشان» و تدوين آقاي «علي لباف» كه در پاسخ به مقالهي «خلفاي راشدين و حقوق مالي خويشاوندان رسول» نگاشته شده است.در آينده بطور اجمال بخشهاي متفاوت اين كتاب را با هم مرور خواهيم كرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:47 توسط رضا
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه با من است
در نگاه يخ زده ام كه نشسته به انتظار
روياهايم
هميشه با من است!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:1 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و محتاج این درم گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر این مهر بر که افکنم این دل کجا برم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:30 توسط مجيد (مدیر وب)
|
|
||